آسمون ويدوج
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

 

 

روزي مردي داخل چاهی افتاد و بسیار بر او درد آمد.
عارفی او را دید و گفت (حتما گناهی انجام داده اي)
دانشمندي عمق چاه و رطوبت خاك آن را تقریب زد و اندازه گرفت.
روزنامه نگاري در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
مربی اي به او گفت:  (این چاله و همچینین دردت فقط در ذهن تو هستند، در واقعیت وجود ندارند)
پزشکی براي او دو قرص آسپرین پایین انداخت.
پرستاري کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
روانشناسی او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند، پیدا کند.
فرد دانایی او را نصیحت کرد : (خواستن توانستن است (
سپس فرد بی سوادي گذشت و دست او را گرفت و از چاه بیرون آورد!
شرح حکایت
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله  در پاسخ به این سؤال که محبوبترین مردم نزد خدا کیست؟ 
فرمود : سودمندترین آنها براى مردم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 9:35 ] [ علي_قاسم ]

 عکس عاشقانه قلب

به کلینیک رفتم تا چکاپ همیشگی را انجام دهم فهمیدم که بیمارم، فشار خونم را گرفتم، معلوم شد که لطافتم پایین آمده، زمانی که دماي بدنم را سنجیدم دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد آزمایش ضربان قلبم نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی، سرخ رگ هایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمیتوانستند به قلب خالی ام خون برسانند به بخش ارتوپدي رفتم چون دیگر نمیتوانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم زیرا بر اثر حسادت زمین خورده و چندین شکستگی پیدا کرده بودم در همین چکاپ ها بود که فهمیدم مشکل نزدیک بینی هم دارم چون نمیتوانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم زمانی که از مشکل شنوایی شکایت کردم معلوم شد که گوشه کنایه هاي اطرافیان بدجور گوشم رو اذیت کرده و دکتر کمی برایم دارو تجویز کرد:

هر روز یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر با یک فنجان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برگشتم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر میروم 2 عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 12:37 ] [ علي_قاسم ]
یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.
یک زن جادوگر که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت: آه شما زوجی مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادارموندید ، برای همین هرکدام از شما می تواند آرزویی کند و من با کمک دانشی که دارم آن را بر آورده کنم!
خانم گفت:وای خدای من  ! من می خواهم به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم. جادوگر وردی خواند و ناگهان :دو  بلیط  خطوط مسافربری قطر ایرویز در دستان زن ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود تا آرزو کند، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، همسرم تو خیلی مهربانی اما چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم پیش میآید ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
 خانم و زن جادوگر واقعا جا خوردند ولی  چه میشد کرد؟
زن جادوگر وردی خواند و ناگهان:

آقا 92 ساله شد!

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 17:28 ] [ علي_قاسم ]

hekayat

مردي در کارخانه توزیع گوشت کار می کرد. یک روز وقتی که کارش تموم شده بود، براي سرکشی، به اتاق محل نگهداريگوشت ها (سردخانه ) رفت و از قضا در سردخانه بسته شده و در داخل ماند! با اینکه او شروع به جیغ داد کرد تا بلکه کسی صدایش را بشنود و نجاتش بدهد ولی هیچ کس متوجه گیر افتادنش در سردخانه نشد! بعد از 5 ساعت، مرد در حال مرگ بود که نگهبان کارخانه، در سردخانه را باز کرده و مرد را نجات داد. او از نگهبان پرسید که چطور شد به سردخانه سر زد، در حالی که قسمتی از کار معمولی شان نیست. نگهبان جواب داد: من 35 سال است در این کارخانه کار میکنم و هر روز هزاران کارگر به کارخانه می آیند و می روند، ولی تو یکی از معدود افرادي هستی که موقع ورود، به ما سلام و احوالپرسی می کنی و موقع خروج از ما خداحافظی می کنی، بعد خارج می شوي. خیلی ها با ما طوري رفتار می کنند که انگار نیستیم! امروز هم مانند روزهاي قبل، به من سلام کردي ولی خداحافظی کردنت را نشنیدم! تصمیم گرفتم براي یافتن تو به کارخانه سري بزنم.... من منتظر احوالپرسی هر روزه تو هستم به خاطر اینکه از نظر تو ، من هم کسی هستم و وجود دارم.

شرح حکایت مثل این که عادت کرده ایم به همان سرعتی که زندگی ماشینی راه خود را براي رسیدن به مقصد ناکجاآباد در پیش گرفته ما هم سرعت خود را پابه پاي آن در پیش بگیریم، غافل از اینکه ما انسانیم و داراي عقل و احساس. گاهی یادمان می رود کسانی که کنار ما هستند ماشین نیستند و با آنها نمی شود به مثابه ماشین رفتار کرد. حالااین آدم ها به هر دلیلی که به ما و ما به آنها گره خورده ایم، اهمیتی ندارد. فرقی نمی کند نسبت ما با یکدیگر چه باشد. ممکن است در قالب یک خانواده ، یک گروه کاري، یک همکار، یک راننده تاکسی، یک مشتري و... روي گشاده، خلق خوش و رفتار محترمانه شاه کلید هایی هستند که در یک رابطه دو سویه نقش اول را بازي می کنند. به این معنا که هر گاه آنها را از این روابط انسانی حذف کنیم بی تردید راه کاستن از عمر یک رابطه را سرعت بخشیده ایم.با یک حساب سر انگشتی انصافاً ببینید دادن یک جواب سلام گرم چند ثانیه از وقت گرانبهاي! ما را می گیرد. یا یک نگاه مهربان به کسی که ما را با احترام خطاب قرار داده چقدر از انرژي و پول ما را با خود به فنا می برد. اگر رفتار هایی که در تعاملات روزانه موجبات شادي دیگران را بر می انگیزد از خود بروز دهیم شک نکنیم که به استحکام روابط اجتماعی مان کمک شایانی کرده ایم و بدانیم که بر اساس تحقیقات موسسه ي پژوهشی استنفورد، تنها 12.5 % از هر موفقیت کاري مربوط به علم، مهارت و تجربه ي انسان است و 87.5 % آن در اثر توانایی برقراري ارتباط موثر با مردم است.

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 16:58 ] [ علي_قاسم ]
عاشقانه

گویند روزي شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد .او ابزارهاي خود را به شکل چشمگیري به نمایش گذاشت.

این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت طلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می رسید، بهاي گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید«این وسیله چیست ؟»
شیطان پاسخ داد:«این نومیدي از توانایی هاي خود و رحمت خدا است »

 آن مرد با حیرت گفت:«چرا این قدر گران است؟ » :

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد:چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی اثر می شوند، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسان ها رخنه کنم و کاري را به انجام  برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدي، دلسردي و اندوه وا دارم، می توانم با او هر آنچه می خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به کار برده ام. به همین دلیل
 این قدرکهنه است!
شرح حکایت
امید بزرگترین موهبت خداوند است هرگز از دستش ندهیم و دست از تلاش نکشیم.

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 11:26 ] [ علي_قاسم ]
سلام جوان

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود. ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی. ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 11:9 ] [ علي_قاسم ]

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .

پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بودزن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:

))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟((

خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی............

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 8:41 ] [ علي_قاسم ]

عکس و تصویر خدايا شكر

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

می گیریم.


مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:


شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می
فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 8:35 ] [ علي_قاسم ]
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم  برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه بدی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:46 ] [ علي_قاسم ]

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:21 ] [ علي_قاسم ]

من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم

1.الان توی اینترنتی

2.الان توی وبلاگ باحالی هستی(اعتماد ب نفسو باش).

3. یک انسان هستی

4.الان داری پست منو میخونی

5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ

7.الان داری امتحان میکنی

8.الان خنده ات گرفت

9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام

10.الان چک کردی ببینی واقعا جاانداختم عدد 6رو یا نه

11. الان باز خندیدی

12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم

13. الان چک کردی ببینی کدومه

14. پیداش نکردی و داری فحشم میدی

15. ولی نمیدونی که منم دارم به تو میخندم چون منظورم

عدد 1 بود که 8 بار تا الان نوشتم ...

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:9 ] [ علي_قاسم ]

از نظر یک زن “بی عیب ترین” مرد دنیا پدرشه،
“زن ذلیل ترین” مرد دنیا برادرشه،
“خوش تیپ ترین” مرد دنیا پسرشه،
“مظلوم ترین” مرد دنیا پدر شوهرشه،
“قدر نشناس ترین” مرد دنیا دامادشه،
“خوشبخت ترین” مرد دنیا شوهر خواهرشه،
و “بدترین”،”بی ریخت ترین”،”بی عاطفه ترین “
” بداخلاق ترین” مرد دنیا شوهرشه !

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 15:23 ] [ علي_قاسم ]

حتماً‌برو ادامه مطلب

تست شخصيته برا همسراتون


هنر دراماتیک و علم شخصیت شناسی


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 10:52 ] [ علي_قاسم ]

حالم٬حال گرگی ست که...
خداوند توبه اش را پذیرفته...
اما مردمانش مدام میگویند...
توبه ی گرگ مرگ است...

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:45 ] [ علي_قاسم ]

ببین دخترخانوم تو هرچقدرهم توزندگیت مغرورباشی به یه نفر احتیاج داری

یكی كه متوجه شه دستت روموقع آشپزی بریدی ونگران نگاهت كنه
یكی كه اجازه پوشیدن یه سری لباس هاروبهت نده
یكی كه رفتن به یه سری جاهاروقدغن كنه
ببین آقاپسر یه قانونی هست كه میگه:
توهرچقدرهم كه قوی باشی به یه نفراحتیاج داری
یكی كه وقتی ازخستگی باجوراب خوابت میبره اوناروازپات دربیاره
یكی كه تومهمونی برات میوه پوست بگیره
یكی كه بهانه ی ازخواب بیدارشدنت باشه
پس خواهشا آنقدربهم توهین نكنیدوبهم احترام بذارید
مامكمل هم هستیم
ماباهم كامل میشیم

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:39 ] [ علي_قاسم ]

خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ...

و انسانها به دور ِ خویش میگردند!
 

در مکّه دیدمهیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست!

دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید...

غافل از اینکه آن دوره گرد، خود ِ خدا بود!

در مکّه دیدم، خدا نیست!

و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم

و درهمان نماز ساده ی خویش، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری ... شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست

که خدایی در آن نیست ...!

حسین پناهی



[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:1 ] [ علي_قاسم ]

نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم ؛

نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر …

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 11:8 ] [ علي_قاسم ]

رسیده ام به حس برگی که میداند باد از هر طرف بیاید سرانجامش افتادن است !



[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 10:48 ] [ علي_قاسم ]

[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 15:14 ] [ علي_قاسم ]
[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 15:9 ] [ علي_قاسم ]

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 13:0 ] [ علي_قاسم ]

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 12:47 ] [ علي_قاسم ]
4b5bde6de888 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس


کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ... »

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 14:13 ] [ علي_قاسم ]
13813023900642930173 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...


برچسب‌ها: صدقه, پيرمرد, عمر
[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 13:58 ] [ علي_قاسم ]

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت …

صداقتت را میگذارند پای سادگیت …

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …

و وفاداریت را پای بی کسیت …

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود

که تنهایی و بیکس و محتاج !!!

زیاد خوب نباش …

زیاد دم دست هم نباش …

زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …

آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ،

آلرژی پیدا کرده اند …

زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 12:6 ] [ علي_قاسم ]

همیشه سخت ترین سیلی رو

از کسی میخوری که

روزی بهترین نوازشگرت بود

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 8:46 ] [ علي_قاسم ]


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی

نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگزارده اند...

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 8:4 ] [ علي_قاسم ]

مردانــه کــه دلت بگیـــرد کــدام زن میخواهــد آرامــت کند…؟
 
مردانــه که بغض کنے چه زنے توانایے آرام کــردنت را دارد…؟
 
مــرد که باشــے حق ایــن ها را نــدارے…
 
مــرد که باشے حـق ات فقـط در دل نگـهداشتن است….
 
مــرد که باشے از دور نماے ِ کوهـے را دارے , مغـرور و غمگیـن و تنهـا….
 
مــرد که باشے شـب که دلت بگـیرد
 
بیچـاره میشـوے...بیچــاره..

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 7:56 ] [ علي_قاسم ]

حرمت شکست، آینه بندی حرام شد

 فرصت برای عشق نوشتن تمام شد

 در کوچه های یخزده اشکی عبور کرد

 بغضی نشست، سایه ی غم مستدام شد

 

 می گفت: (خسته ای! بنشین تا که بگذرد…

 اینقدر زل نزن به من و ما… که بگذرد)

 امّا پلنگ زخمی چشمم حریص بود

 فرصت نداشت ماه از آنجا که بگذرد

 

این بار تا فراز شکستن رساندمش

بر گور خالی ضربان ها نشاندمش

یک فاتحه برای دل خویش خواندم و

در لابلای خالی دفتر کشاندمش

 

پُر شد تمام دفتر از آهنگ خشک باغ

از ردپای خسته ی یک قطره اشک داغ

حالا غروب می کنم و گوش می  دهم…

می آورد نسیم صدای پَر کلاغ

 

خُردم! ولی صدای شکستن نمی دهم

پیوند را اجازه ی بستن نمی دهم

دیگر به این دلی که تو را سیر دیده است

حتّی مجال با تو نشستن نمی دهم

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 12:0 ] [ علي_قاسم ]


خدایا عاشقم کرد و ، کنار من نمی مونه


داره دل می کنه میره ، بهم میگه پشیمونه

خدایا عاشقم کرد و ، حالا از بودنم سیره

دل بی رحم اون حالا ، .............
خودش با من نمی مونه ، میگه قسمت ما اینه

میذاره گردن تقدیر ، گناهش رو نمی بینه

چه سال نحسیه امسال، چه روزای بدی دارم

آهای تقویم پر پاییز، ازت بیزار بیزارم

تو تعبیر کدوم خوابی؟ کدوم کابوس بی پایون؟

چقد دل می بری ساده، چقد دل می کنی آسون



خودش با من نمی مونه ، میگه قسمت ما اینه

میذاره گردن تقدیر ، گناهش رو نمی بینه

چه سال نحسیه امسال ، چه روزای بدی دارم

آهای تقویم پر پاییز ، ازت بیزار بیزارم

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 10:47 ] [ علي_قاسم ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب


کد جمله های عاشقانه

دریافت کد حرکت عنوان وبلاگ

کدهای عکس و تصویر
کدهای عکس و تصویر
کدهای عکس و تصویر
کدهای عکس و تصویر

کــد چرخش تصــاویر

كد ماوس